تبليغاتX
دریای آبی
بيا اميد زندگي كه داري بوي تازگي ######رمز پريدن و فقط تو مي توني واسم بگي

باورم نمــیشـه دیــگه تــو مــنو دوسـتـم نــداری         

تا که یک غـریبه اومـد پا رو قـلب مـن میـذاری

                                   من همـون پرنده بودم که واسـه تو می سرودم

                                    اما از وقتی که رفتی من تو بغض یک سکوتم

من همون رود ضلالـم بوده عکس تــو رو آبم            

اما حالا که تو نیستی شده خشک روده پر آبم

                                  من همون مسـافرم کـــه تو بـودی مقصـد راهم

                                   اما از وقتـی که رفتـی خـامـوش مهتـاب مـاهم

من همون پروانه بودم که رو شاخه هات سرورم              

اما حـالا کـه تو نیســتی شــده غـم هـمـه غــرورم

                              من همون باغچه ی تنهام که تو بودی لاله ی من

                             اما از وقـتـی که رفـتــی کـویــره ایــن لانــه ی من

اما بودیــم توی یه قالی تـار و پـود یک محبـت           

اما حالا که تو نیستی مونده تار فرش تو قربت

من گمان ميکردم .دوستي همچون سروي سر سبز. چهار فصلش همه اراستگي است ..من چه مي دانستم ..هيبت باد زمستان هست..من چه مي دانستم..سبزه ميميرداز بي ابي ..سبزه يخ ميزند از سردي دي..من چه ميدانستم..دل هر کس دل نيست.قلبها از اهن وسنگ است..قلبها بي خبر از عاطفه اند

وقتي که ديگر نبود من به بودنش نيازمند شدم وقتي که ديگر رفت من به انتظار آمدنش نشستم وقتي که ديگر نمي توانست مرا دوست بدارد من او را دوست داشتم وقتي که او تمام کرد من شروع کردم وقتي او تمام شد من اغاز شدم

شب داشتم توي خيابان هاي شهر عشق قدم مي زدم گذارم افتاد به قبرستان عشق خيلي تعجب کردم تا چشم کار مي کرد قبر بود . پيش خودم گفتم يعني اين قدر قلب شکسته وجود داره ؟؟ همين طور که مي رفتم متوجه يک دل شدم انگار تازه خاک شده بود . جلو رفتم و ديدم روي سنگ قبر چند تا برگ افتاده کنار قبر نشستم و براش دعا کردم وقتي برگ ها را کنار زدم ديدم .... اون دل همون کسي بود که باعث شده بود دل من خيلي وقت پيش ها بميره

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه سی ام خرداد 1388ساعت 
  به قلم: سهيلا   | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری