تبليغاتX
دریای آبی
بيا اميد زندگي كه داري بوي تازگي ######رمز پريدن و فقط تو مي توني واسم بگي

خدایا ،

آتش مقدس " شک" را

 آن چنان در من بیفروز

 تا همه ی " یقین " هایی را که در من نقش کرده اند ، بسوزد.

 و آن گاه از پس توده ی این خاکستر

 لبخند مهراوه بر لب های صبح یقینی ،

 شسته از هرغبار، طلوع کند.

خدایا ،

 به هر که دوست می داری بیاموز

 که عشق از زندگی کردن بهتر است ،

 و به هر که دوست تر می داری ، بچشان

 که دوست داشتن از عشق برتر!

 خدایا ،

 به من زیستنی عطا کن که در لحظه ی مرگ ،

 بر بی ثمری لحظه ای که برای زیستن گذشته است ، حسرت نخورم.

 و مردنی عطا کن که بر بیهودگی اش ، سوگوار نباشم.

 بگذار تا آن را من ، خود انتخاب کنم ،

 اما آنچنان که تو دوست داری.

 چگونه زیستن" را تو به من بیاموز

 چگونه مردن " را خود خواهم دانست !

نفهمیدی چه می گویم
ندانستی چه می خواهم

گمان کردی که چون از عشق می گویم
نیاز پیکرم را در تو می جویم

تو فکر کردی
که عشق جز خواهش تن نیست
و جز این آرزو در باطن من نیست
نفهمیدی! نفهمیدی!
که این افکار در من نیست!!

و عشق آن واژه پاکیست
برای من...
که بی تو معنی تنهایی مطلق
برای دستهای من...

برای حرف های من...
برای آنچه می گویم...
نمی دانی! نمی دانی!...
چه می گویم...

                       می خواستم زندگی کنم راهم را بستند٬

ستايش کردم گفتند خرافات است ٬

عاشق شدم گفتند دروغ است ٬

 گريستم گفتند بهانه است ٬

خنديدم گفتند ديوانه است ٬

دنيا را نگه داريد ميخواهم پياده شوم.... !

شعر عاشقانه

                               راز درون چشمهایم

مثل غروب ، بک غروب دلگیر یک غروب نفسگیر دلم گرفته است...

دلم از همه چیز و از همه کس گرفته است.....

مثل دیوانه ها ، مثل یک دیوانه تنها و  بی کس درد دل های دلم را با دلم در میان میگذارم...

دلی که خود پر از درد است ، دلی که درون آن پوچ و خالی هست می شنود دردهایش را!

درد هایش را می شنود تا شاید دوایی را برای آن بیابد...

دلم گرفته است مثل لحظه پر پر شدن شاخه ای از یک گل سرخ...

مثل لحظه رفتن مهتاب در پشت ابرهای سیاه دلم گرفته است ...

احساس تنهایی در من بیشتر شده است و تنهایی جای خالی دلم را با حضورش پر کرده است...

دستانم را با دستان سردش گرفته است ، و مرا در آغوش بی مهر خود برده است...

لحظه ای که دلتنگ می شوم دلم میگیرد و آن لحظه که دلم میگیرد احساس تنهایی میکنم...

کاش دلتنگ نمی شدم و ای کاش درد تنهایی مرا خرد نمی کرد...

چه لحظه های غریبی است.... نفسگیر ، بی عاطفه و سرد...

چشمانی خسته ، دلی شکسته ، ای وای باز این دل به غم نشسته...

آن زمان بود که دوای درد خود را یافتم....

دوای تمام غم ها ، غصه ها ، و تنهایی ام!

یک قطره اشک ، دو قطره اشک ، سه قطره اشک ، گونه ای خیس ، و صدای نفسگیر گریه هایم.

در پایان آرام آرام و خالی خالی شدم از غم ها و غصه ها !

آری آرام شدم.... خالی شدم.... و بغض دیرنه ام شکسته شد....

کاش از همان اول می دانستم دوای درد من درون چشمهایم هست.....

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت 
  به قلم: سهيلا   | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری