فدایش می شوم آن که از عشق پاسداری کند:
فدایش می شوم اگر از عشق پاسداری کند یا آنرا تباه سازد
مالک قلبم شد و امید دارم که در عشق کاری کنم
اگر کسی جفا و ظلم محبوب را همچون ظلم خود نچشد
چه شیرین است! همانا که محبت را نشناخت ولی ادعای محبت را نمود
ای چهره زیبا صبر و تحمل پایان رفت
و جمال و زیبایی هم از بین رفت و نیازمند شد
آیا در دل تو رحمی برای انسانی معذب وجود دارد؟
که قلبی داغدیده را در بین استخوانهای سینه اش پنهان کرده
آیا راهی هست تا عشق و شوق خود را بروز دهم؟
یا از بلا و درد و آلامم شکایتی کنم؟
من شرم آنرا دارم همانطوری که مرا عادت دادی
بجز رضای تو،برای تو،از تو،شفاعت می طلبم.
مسافر خیال تو می شوم در این تکرار بی رحم تنهایی ها و فاصله ها
ببین مرا که چه جاودانه برایت می میرم
خزان هزار رنگ فاصله ها را به سبزی آمدنت پیوند بزن
که چشمانم از سراب حضورت همیشه بارانی است
بیا و کنارم بمان که من از زمستان جدایی می ترسم
