
خدایا ،
آتش مقدس " شک" را
آن چنان در من بیفروز
تا همه ی " یقین " هایی را که در من نقش کرده اند ، بسوزد.
و آن گاه از پس توده ی این خاکستر
لبخند مهراوه بر لب های صبح یقینی ،
شسته از هرغبار، طلوع کند.
خدایا ،
به هر که دوست می داری بیاموز
که عشق از زندگی کردن بهتر است ،
و به هر که دوست تر می داری ، بچشان
که دوست داشتن از عشق برتر!
خدایا ،
به من زیستنی عطا کن که در لحظه ی مرگ ،
بر بی ثمری لحظه ای که برای زیستن گذشته است ، حسرت نخورم.
و مردنی عطا کن که بر بیهودگی اش ، سوگوار نباشم.
بگذار تا آن را من ، خود انتخاب کنم ،
اما آنچنان که تو دوست داری.
چگونه زیستن" را تو به من بیاموز
چگونه مردن " را خود خواهم دانست !


نفهمیدی چه می گویم
ندانستی چه می خواهم
گمان کردی که چون از عشق می گویم
نیاز پیکرم را در تو می جویم
تو فکر کردی
که عشق جز خواهش تن نیست
و جز این آرزو در باطن من نیست
نفهمیدی! نفهمیدی!
که این افکار در من نیست!!
و عشق آن واژه پاکیست
برای من...
که بی تو معنی تنهایی مطلق
برای دستهای من...
برای حرف های من...
برای آنچه می گویم...
نمی دانی! نمی دانی!...
چه می گویم...

می خواستم زندگی کنم راهم را بستند٬
ستايش کردم گفتند خرافات است ٬
عاشق شدم گفتند دروغ است ٬
گريستم گفتند بهانه است ٬
خنديدم گفتند ديوانه است ٬
دنيا را نگه داريد ميخواهم پياده شوم.... !


.jpg)
راز درون چشمهایم
مثل غروب ، بک غروب دلگیر یک غروب نفسگیر دلم گرفته است...
دلم از همه چیز و از همه کس گرفته است.....
مثل دیوانه ها ، مثل یک دیوانه تنها و بی کس درد دل های دلم را با دلم در میان میگذارم...
دلی که خود پر از درد است ، دلی که درون آن پوچ و خالی هست می شنود دردهایش را!
درد هایش را می شنود تا شاید دوایی را برای آن بیابد...
دلم گرفته است مثل لحظه پر پر شدن شاخه ای از یک گل سرخ...
مثل لحظه رفتن مهتاب در پشت ابرهای سیاه دلم گرفته است ...
احساس تنهایی در من بیشتر شده است و تنهایی جای خالی دلم را با حضورش پر کرده است...
دستانم را با دستان سردش گرفته است ، و مرا در آغوش بی مهر خود برده است...
لحظه ای که دلتنگ می شوم دلم میگیرد و آن لحظه که دلم میگیرد احساس تنهایی میکنم...
کاش دلتنگ نمی شدم و ای کاش درد تنهایی مرا خرد نمی کرد...
چه لحظه های غریبی است.... نفسگیر ، بی عاطفه و سرد...
چشمانی خسته ، دلی شکسته ، ای وای باز این دل به غم نشسته...
آن زمان بود که دوای درد خود را یافتم....
دوای تمام غم ها ، غصه ها ، و تنهایی ام!
یک قطره اشک ، دو قطره اشک ، سه قطره اشک ، گونه ای خیس ، و صدای نفسگیر گریه هایم.
در پایان آرام آرام و خالی خالی شدم از غم ها و غصه ها !
آری آرام شدم.... خالی شدم.... و بغض دیرنه ام شکسته شد....
کاش از همان اول می دانستم دوای درد من درون چشمهایم هست.....
باورم نمــیشـه دیــگه تــو مــنو دوسـتـم نــداری
تا که یک غـریبه اومـد پا رو قـلب مـن میـذاری
من همـون پرنده بودم که واسـه تو می سرودم
اما از وقتی که رفتی من تو بغض یک سکوتم
من همون رود ضلالـم بوده عکس تــو رو آبم
اما حالا که تو نیستی شده خشک روده پر آبم
من همون مسـافرم کـــه تو بـودی مقصـد راهم
اما از وقتـی که رفتـی خـامـوش مهتـاب مـاهم
من همون پروانه بودم که رو شاخه هات سرورم
اما حـالا کـه تو نیســتی شــده غـم هـمـه غــرورم
من همون باغچه ی تنهام که تو بودی لاله ی من
اما از وقـتـی که رفـتــی کـویــره ایــن لانــه ی من
اما بودیــم توی یه قالی تـار و پـود یک محبـت
اما حالا که تو نیستی مونده تار فرش تو قربت
من گمان ميکردم .دوستي همچون سروي سر سبز. چهار فصلش همه اراستگي است ..من چه مي دانستم ..هيبت باد زمستان هست..من چه مي دانستم..سبزه ميميرداز بي ابي ..سبزه يخ ميزند از سردي دي..من چه ميدانستم..دل هر کس دل نيست.قلبها از اهن وسنگ است..قلبها بي خبر از عاطفه اند

وقتي که ديگر نبود من به بودنش نيازمند شدم وقتي که ديگر رفت من به انتظار آمدنش نشستم وقتي که ديگر نمي توانست مرا دوست بدارد من او را دوست داشتم وقتي که او تمام کرد من شروع کردم وقتي او تمام شد من اغاز شدم

شب داشتم توي خيابان هاي شهر عشق قدم مي زدم گذارم افتاد به قبرستان عشق خيلي تعجب کردم تا چشم کار مي کرد قبر بود . پيش خودم گفتم يعني اين قدر قلب شکسته وجود داره ؟؟ همين طور که مي رفتم متوجه يک دل شدم انگار تازه خاک شده بود . جلو رفتم و ديدم روي سنگ قبر چند تا برگ افتاده کنار قبر نشستم و براش دعا کردم وقتي برگ ها را کنار زدم ديدم .... اون دل همون کسي بود که باعث شده بود دل من خيلي وقت پيش ها بميره

زندگي آرام است، مثل آرامش يك خواب بلند.
زندگي شيرين است، مثل شيريني يك روز قشنگ.
زندگي رويايي است، مثل روياي ِيكي كودك ناز.
زندگي زيبايي است، مثل زيبايي يك غنچه ي باز.
زندگي تك تك اين ساعتهاست، زندگي چرخش اين عقربه هاست، زندگي راز
دل مادر من.
زندگي پينه ي دست پدر است، زندگي مثل زمان در گذر است...
اگر باران بودم انقدر مي باريدم تا غبار غم را از دلت پاک کنم.
اگر اشک بودم مثل باران بهاري به پايت مي گريستم.
اگر گل بودم شاخه اي از وجودم را تقديم وجود عزيزت ميکردم.
اگر عشق بودم آهنگ دوست داشتن را برايت مينواختم.
ولي افسوس که نه بارانم نه اشک نه گل و نه عشق اما هر چه هستم...
دوستت دارم مادر!
فدایش می شوم آن که از عشق پاسداری کند:
فدایش می شوم اگر از عشق پاسداری کند یا آنرا تباه سازد
مالک قلبم شد و امید دارم که در عشق کاری کنم
اگر کسی جفا و ظلم محبوب را همچون ظلم خود نچشد
چه شیرین است! همانا که محبت را نشناخت ولی ادعای محبت را نمود
ای چهره زیبا صبر و تحمل پایان رفت
و جمال و زیبایی هم از بین رفت و نیازمند شد
آیا در دل تو رحمی برای انسانی معذب وجود دارد؟
که قلبی داغدیده را در بین استخوانهای سینه اش پنهان کرده
آیا راهی هست تا عشق و شوق خود را بروز دهم؟
یا از بلا و درد و آلامم شکایتی کنم؟
من شرم آنرا دارم همانطوری که مرا عادت دادی
بجز رضای تو،برای تو،از تو،شفاعت می طلبم.
مسافر خیال تو می شوم در این تکرار بی رحم تنهایی ها و فاصله ها
ببین مرا که چه جاودانه برایت می میرم
خزان هزار رنگ فاصله ها را به سبزی آمدنت پیوند بزن
که چشمانم از سراب حضورت همیشه بارانی است
بیا و کنارم بمان که من از زمستان جدایی می ترسم

|
درد دلی با تو که از عشقت دلگیری و دیگر صدای تیشه ات به گوش کسی نخواهد رسید. شبهای سردی عشقت را به خاطر سپرده ای و افسرده تر از همیشه در پی ردپایی عاشقانه بر قلب شکسته ات هستی .. روزهای دلتنگی تو را می شناسم و آشنایم با احساسی که داری. می دانم چگونه قلب عاشقت را در زیر لگدهای سهمگین خود له کرده است. "زنده ماندن را بدون وجودش نمی خواهم" هزاران باراین جمله را برای خود تکرار کرده ای و در آینه زنگار گرفته. ای اشک چشمانت را دیده ای. با خود فکر کرده ای که چه شد که عشق بازی شد؟ چه شد که آفتاب زمانه صورت عشق را سوزاند و آسمان حتی یک قطره هم نگریست تا سوزشش التیام بگیرد؟ چه شد که فرشته ها با دستان پاکشان جمله ناپاکی را در ترانه هایمان گماشتند؟ آرزو عیب نیست ولی می گویند عشق گناه است باورت نمی شود عشق گناه باشد و تو یک گناهکار به همین راحتی مجازاتت می کنند و یک تبعید سرد برایت در نظر می گیرند چون عاشق شدی. ولی هیچ وقت با خودت فکر کرده ای که انتهای این عشق ها چیست خرد شدن معشوقه های بی پروا و کم سو شدن امیدهای پوشالی و چیزی که آغاز شد باید پایانش را هم باور داشت. می دانم که حقیقت دل کندن بسیار زجر آور است ولی باید با تیرگی ها جنگید و زیبا فکر کرد که تفکر زیبایی حتما زیبایی می افریند. بگذار قاصدک خیالت رهایی را تجربه کند و به دنبال کسی باش که با شب گریه هایت آشنا باشد. دل را به صاحب دل بسپار تا راه عشق را برایت هموار کند. این روزها جاده عشق خطرناک و بس صعب العبور است ولی اگر سازنده گوشه ای از احساس های شکسته ات دستان سردت را بگیرد از این راه به راحتی خواهی گذشت. کشتی شکسته روحت را مجالی ده تا معنی عشق واقعی را دریابد. فرهاد در بیستون چشم براه آمدنمان است باور کن تو هم ساکن شهرش خواهی شد. دستانت را پر کن از محبت های واقعی انسان هایی که معنی عشق را می فهمند و از آن کسی که رد پایی از غم و دلتنگی رفتنش را بر دلت جای گذاشت دل بکن و مجنون وار عشق را با پاکی وجودت بیامیز تا صاحب قلب انسان فرشته خویی شوی. می دانم که چگونه ای و حالت را درک می کنم. دقیقه های زجر آورت را می شناسم و می دانم که در پس احساس پاکت چقدر با بی محبتی اش گریان شدی. همه را می دانم ولی باید به اجبار بپذیری که دیگر معشوقی واقعی که با نورش فقط فضای دل تو را روشن کند کمیاب شده و آنکس که به لبخند تو به راحتی پاسخ دهد و گذشت را پیشه کند و صبورانه کنار گریه های تو بماند عاشق واقعی است. این درد دلی بود با شما برای همه آنهایی که زخمی عشقند و امیدوارم مرهمی برای قلب های بزرگ و عاشق شما بوده باشم...
|
|
| |
|
دموع حزينه

تو یه قطــــــــــــــــره از خــــــــــدای
تو یه هدیـــــــــــــــــــه از خــــــــــــــدای
واس منـــــــــــو شبهای بی کســــــــــــــی
تـــــــــو همون بودی که من خوابـــــــــــش رو دیدم
تـــــــــو همونـــــــی که میخوام بـــــــــراش بمیــــــــــــــــرم
با رفتنـــــــــــــت غـــــــــــــــــم می شه شــــــــــــریک قلبـــــــــــــم
دلم خودکشی میکنه خودش رو دار میزنه پای چوبه دار اسم تورو فریاد میزنه
قول با تو بــــودن رو فرشتـــــــــه ها میــــــــــدن نــــــــــــــــــــــــــدا
خــــــــــدا نکنـــه برســــــه اون لحظــــــــــــــــــــــــــــه ودا
آره پـــرپـــــــر می شم واسه طنین ناز صدات
توی این شهر غریـب شدم آواره نگـات
بی تو دلــــــــــم هــــــــــــــــــــــــــــــــــــوای غربـــــــــــــــــــــــت داره
آره گلــــم حتی اشکـ هـــــــام باهات حــــــــــــــــــــــــــــــــــــرف داره
تو همون فرشتـــــــــــــــه ای از جــنس آدم
تو واسم نشـــــــــــــــونه از خــــــدای عالم
تو همـــــــــــــــــــــونی که توی خنـــــــــــدهام شـــــــــــــــــــریکی
توی دردو غصـــــــــــــــه هام واســـــــــم طبیبــــــــــــــــــــــــــــــی
تو همـــــــــــــون روئیــــــــــای پاکی که توی شبهــــــــــــــــای منی
تو یه قطــــــــــــــــــــره از خـــــــــــــــــــدای
تو یه هدیـــــــــــــــــــه از خــــــــــــــــــــدای
قلــــــم بنویســـــــه من هم میگـم آرزوهامـــــــــــو با اون
من میمیــــــــرمو زنده میشم واســـــــــــــه عشقمــــــــــــــــــون
اگه قیامــــــــت بشه حتی دنیـــــا بینمون نزار ثانیه فاصله بشه بینمــــــــون
نفــــــــرین به روزگـــــــــــار اگه بخواد تـــــــــــــو رو ازم بگیـــــــــــــره
خـــــــــدا رو پیشونیــــــم اسم تـــــو رو نوشــــــــــــه
تو همــــــــــــــون بودی و هستــــــــــی که میخوام براش بمیـــــــــــــــــــــــــرم
از خـــــــــــــــــدا میخوام همیشـــــــــــه پیش تو آروم بگیــــــــــــــــــــــــــــــــرم
تو واســــــــــــــــم دنیـــــــــــای عشقـــــــــــــــــی
کــــــــه توی تمـــــــــــوم لحظــــــــــــه های منــــــــــی
تازه میشـه روح و جونـــــــــــــــــــــــم وقتـــــــــی که تو پا به پامـــی
از خـــــــــــــــــدا میخوام که همیشـــــــــــــــــه کنــــــــــــــار تو بمونـــــــــــــــــــــــم
پروانـــــه باش شمــــــــع میشــــــــــــــــم تا به پای تو بســــــــــــــــــــــوزم
وقتــــی چشمـــــات گریه داره آرزومــــــه که بمیــــــــــــــــــرم
کاش بودم کنارت ای گــــــــل تا دستاتو بگیــــــــــرم
تو یه قطــــــــــــــــــره از خـــــــــــــــدای
تو یه هــــــــدیه از خــــــــــدای
تــــــــــو یـــــه قطـــــــــــــــــــــــره از خــــــــــــــــــــــــــــــــدای
تـــــــــو یـــــه هدیــــــــــــــــــــــــه از خــــــــــــــــــــــــــــــــدای
|
| |
|
.jpg)
گاه و بیگاه لب پنجره ی خاطره ام می آیی
دیدنت " حتی از دور " آب بر آتش دل میپاشد
آن قدر تشنه ی دیدار توام
که به یک جرعه نگاه تو قناعت دارم
دل من لک زده است
گرمی دست ترا محتاجم
و دل من به نگاهی از دور میسازد
ای قدیمی ای خوب
تو مرا یاد کنی یا نکنی
من به یادت هستم
من صمیمانه به یادت هستم
نمی خواهم به جز من دوستدار ديگری باشی
برای لحظه ای حتی به فکر ديگری باشی
نمی خواهم صفای خنده ات را ديگری بيند
نمی خواهم کسی نامش به لبهای تو بنشيند
نمی خواهم کسی نقش چهره ات در خاطرش ماند
نمی خواهم نگاهی در نگاه تو در آميزی
نمی خواهم به غير از من بگيرد دست تو دستی
نمی خواهم کسی يارت شود در ره مستی
نمی خواهم به جز من يار کسی باشی
گل نازم!نمی خواهم خاروخسی باشی
نمی خواهم کسی با يار من سخن گويد
اگر چه قاصدم باشد که تا پيغام من گويد
نمی خواهم به گورستان رود آن يار محبوبم
مبادا مرده ای زنده شود با او سخن گويد
شبا به امید چشات چشمامو رو هم می زارم
شاید توی خوابم بیای بشه باهات حرف بزنم
چشام شبا بارونیه به التماسه اون چشات
هی التماست می کنم . فقط برای یک نگاه
حالا دیگه چرخ فلک نمی چرخه به کام من
چه کار کنم . عاشقتم . اینه فقط گناه من
حالا حتی نبودنت برام یه دنیا بودنه
خیال نکن دروغ می گم . ا شکام گواه حرفمه
خیال نکن میشه بری یه روزی از خاطر من
می خوام بازم بهت بگم : عاشقتم اینه فقط گناه من

بعضی وقتها فراموش می کنم که سالهاست پرواز کرده ای
و من هيچگاه فرصت نداشتم که بگويم
خداحافظ ـ خوش باشی
تا روشنايی روز می خوانم با نغمه ساز
تا روزی در آبی دريا و طلوع نور به تو در روشنترين زاويه ملحق شوم
می دانم جايی هستی که بالاخره روزی رها خواهی شد
مانند ماهِ دريا هميشه در وجودم بودی تو هميشه یار خوبی بودی
ای کاش دنيا آن قدر بيرحم نبود که روحی به زيبايی تورا بگيرد
ولی ما هنوز ادامه می دهيم مگر نه ؟
می دانم جايی پرواز کردی که رها خواهی شد
و من روزی به تو ملحق خواهم شد در روشنايی نور و آبی دريا
اگر می توانستم زمان را به عقب برگردانم فقط دلم می خواست
چيزی را بدانی پيش از اينکه مهلت زمانت تمام شود
که هر لحظه ای از زندگيت بخششی بود برای من
که من بيشتر از همه تورا می شناختم
که مهرت جاودانه ترين هديه زندگيم بود...
رفتنی.........................
من پي کدوم نشونه بی نشـــــــــــــــون
تو چشات گم شدم و پيدا شدم
عطشم چند تا سرابو سر کشيد
که تو اشکهای خودم دريا شدم
اين کدوم وسوسه بود که قلب من، حتی از خون خودش گذشته بود
آخه پيش از من و عاشق شدنم، رفته بود جايی و برنگشته بود
تو چشات گم شدم و پيدا شدم
عطشم چند تا سرابو سر کشيد
که تو اشکهای خودم دريا شدم
اين کدوم وسوسه بود که قلب من، حتی از خون خودش گذشته بود
آخه پيش از من و عاشق شدنم، رفته بود جايی و برنگشته بود

نبری از یادت...
اشک باید ریخت،زار باید زد
عشق یعنی این...
خود پرستی را بارها دار باید زد...
نبری از یادت... شب مهتابی را
نفس خسته بی خوابی را
نبری از یادت گرمی دست مرا ای دوست...
رنگ چشمان من ای زیبا رو باز هم نیکوست
من تو را در قفس سینه خود می خواهم
من تو را می خواهم...
نبری از یادت ... آن شب تنهایی
آن شب ملتهب رویایی...
دست من در طلب ماه به رخسارت خورد
دستی اما دل من را افسرد...
من به چشمان تو جان بخشیدم
نی که در چشم تو جان را دیدم
نبری از یادت...
التماس دل غمگین مرا
نبری از یادت...
من تو را می خواهم...
باز بی چون و چرا می خواهم
نبری از یادت ...
| |
|
"خاص"
لک منزلین فی عالیات المشاریف"""
ما توصلحه کل الصقور العنیده"""
شخص عزیز شرف النفس تشریف...........
وصارت حیاتی فی وجوده سعیده.........
ابیات شعری فی مدیحک ملاهیف *******
یا صاحبی راعی المعانی الحمیده*******

اولین باری که عاشقت شدم یادته ؟ من یه کرم سیب بودم و تو یه کرم ابریشم . من به تو قول دادم دیگه هیچوقت سیب نخورم و تو هم قول دادی دور خودت پیله نزنی . ولی نمی دونم چی شد که من طاقت نیاوردم و فقط یه خورده سیب خوردم . تو هم از غصه دور خودت پیله بستی ... حالا دومین باره که عاشقت شدم ، ولی حالا من هنوز یه کرم سیبم و تو یه پروانه خوشگل ، تو پر زدی و رفتی و من موندم و سیبایی که جایی برای خورده شدنشون نمونده . از هر چی سیبه منتنفرم ...
ميتوان گاهی دستها را برهم زد

ا يادمان باشد از امروز جفايي نكنيم
گر كه در خويش شكستيم صدايي نكنيم
خود بتازيم به هر درد كه از دوست رسد
بهر بهبود ولي فكر دوايي نكنيم
جاي پرداخت به خود بر دگران انديشيم
شكوه از غير خطا هست،خطايي نكنيم
ياور خويش بدانيم خداياران را
جز به ياران خدا دوست وفايي نكنيم
يادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند
طلب عشق ز هر بي سر و پايي نكنيم
گر كه دلتنگ از اين فصل غريبانه شديم
تا بهاران نرسيده ست هوايي نكنيم
گله هرگز نبود شيوه ي دلسوختگان
با غم خويش بسازيم و شفايي نكنيم
يادمان باشد اگر شاخه گلي را چيديم
وقت پرپر شدنش ساز و نوايي نكنيم
پر پروانه شكستن هنر انسان نيست
گر شكستيم ز غفلت من و مايي نكنيم
و به هنگام نيايش سر سجاده ي عشق
جز براي دل محبوب دعايي نكنيم
مهرباني صفت بارز عشاق خداست
يادمان باشد از اين كار ابايي نكنيم.
ما کسایی که به فکرمون هستن رو به گریه می اندازیم.
ما گریه می کنیم برای کسایی که به فکرمون نیستن.
و ما به فکر کسایی هستیم که هیچوقت برامون گریه نمی کنن.
ا ین حقیقت زندگیه. عجیبه ولی حقیقت داره. اگه این رو بفهمی،
هیچوقت برای تغییر دیر نیست .
این وبلاگ امروز افتتاح شد.